تبليغاتX
صـدای پــــای آبـــــــ

صـدای پــــای آبـــــــ
به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد

آدمک آخر دنياست ، بخند



آدمک مرگ همين جاست ، بخند



آن خدايي که بزرگش خواندي



به خدا مثل تو تنهاست ، بخند



دستخطي که تو را عاشق کرد



شوخي کاغذي ماست ، بخند



فکر کن درد تو ارزشمند است



فکر کن گريه چه زيباست ، بخند



آدمک نغمه ي آغاز نخوان



به خدا آخر دنياست ، بخند


marriage_lottery_82@yahoo.com

» هفته سوم آبان 1388
» هفته دوم آبان 1388
» هفته اوّل مهر 1388
» هفته سوم شهریور 1388
» هفته چهارم مرداد 1388
» هفته دوم مرداد 1388
» هفته اوّل مرداد 1388
» هفته دوم تیر 1388
» هفته سوم خرداد 1388
» هفته چهارم اردیبهشت 1388
» هفته سوم اسفند 1387
» هفته دوم بهمن 1387
» هفته چهارم دی 1387
» هفته سوم دی 1387
» هفته اوّل دی 1387
» هفته چهارم آذر 1387
» هفته سوم آذر 1387
» هفته دوم آذر 1387
» هفته اوّل آذر 1387
» هفته چهارم آبان 1387
» هفته سوم آبان 1387
» هفته چهارم مرداد 1387
» هفته دوم مرداد 1385
» هفته سوم خرداد 1385
» هفته چهارم فروردین 1385
» هفته سوم فروردین 1385
» هفته اوّل فروردین 1385
» هفته چهارم اسفند 1384
» هفته سوم اسفند 1384
» هفته دوم اسفند 1384
» هفته اوّل اسفند 1384
» هفته چهارم بهمن 1384
» پخش مستقیم حرم امام حسین(ع)
» بازیهای آنلاین
» 1000 سایت
» اخبار ورزشی
» تست هوش
» فال,طالع بینی.تعبیر خواب
» 20/8/1388
» بی تو ...!
» 8/8/88 میلاد امام هشتم(ع) به یاد ماندنی ترین روز مبارک
» بــاز هــم پـــــایـیـــز
» با من تماس بگیر ، خدایــــــــــــا
» فرق آسان و مشکل !
» استعفاء !
» خدایا...!
» آرامبخش
» آخرین...!!!

20/8/1388 چهارشنبه 1388/08/20


بی تو ...! شنبه 1388/08/16


          فرقی نمی کند

                                 بگویم و بدانی

                        یا

                                                      نگویم و بدانی

            

            ف...فا-

                                     قاصله

                                                     دورت نمی کند

 

        در خوب ترین جای جهان جا داری

                                                     جایی که دست هیچ کسی به تو نمی رسد

                                                      .... دلـم

 


8/8/88 میلاد امام هشتم(ع) به یاد ماندنی ترین روز مبارک جمعه 1388/08/08

 

ولادت امام رضا علیه السلام / طلوع خورشید خراسان

 

هنوز داغ شهادت امام صادق علیه السلام از قلب مالامال از اندوه فرزندش امام کاظم علیه السلام رخت برنبسته و لباس عزا بر تن شیعیان ایشان دیده می شود. مدینه نیز در غم ازدست دادن رهبر و امامی چون صادق آل محمد، از آسمان خجل است و خورشید و ماه و ستارگان نیز حال طلوع ندارند. از 25 شوال تا 11 ذیقعه، لبخندی بر لبان هیچ یک دیده نشده

است. تا روز یازدهم ذیقعده که خورشید، طلوع متفاوتی داشت و مدینه و اهلش را باپرتوافشانی خویش، از تولد کودکی در خانه امام کاظم علیه السلام باخبر کرد. آری، تولد این کودک که او را علی نام نهادند، مرهمی بر قلب داغدیده هستی بود.

 

آشناى غريبان

چـشـمـه هـاى خـروشان تو را مى شناسند

مـوج هـاى پـريشـان تـو را مى شنـاسند

پـرسش تـشنـگـى را تـو آبـى ، جوابـى

ريـگ هـاى بيابـان تـو را مى شنـاسـند

نام تو رخصت رويـش اسـت و طــراوت

زين سـبـب بـرگ و باران تو را مى شناسند

از نشـابـور بـر مـوجـى از ( لا ) گذشتى

اى كه امواج تـوفـان تـو را مى شنــاسـند

اينك اى خوب! فصـل غـريـبـى سـر آمـد

چـون تمـام غـريـبـان تـو را مى شنـاسند

كاش من هم عـبور تــو را ديــده بــودم

                   كـوچـه هـاى خـراسـان تو را مى شنـاسند       (قیصر)

 

من آمده ام و بر ضريح چشمانت دخيل بستم و تا سرزمين اجابت پر گستردم. دستهايم را بر پنجره هاى

 مهربانيت گره ‏زدم. تو بودى و من در ازدحام حرفهاى ناگفته گم شدم.‏ همچون غبارى در مسير نسيم گم

 گشتم تا مرا راهى به حريم حرم باشد .. تا در مسير رد پاى زائرانت عاشق شدن را تجربه ‏كنم .. دوست

 دارم نجواى شاعرانه با تو را .. همچون نغمه هاى كبوتران بر گلدسته هاى نور و روشنى.‏ من ميهمان

 نگاه توام.‏ دستهايم را به آسمان مى رسانم و در اوج با تو پرواز خواهم كرد و جرعه جرعه از دستان تو

 خواهم نوشيد ..‏


‏مرا درياب يا ضامن آهو

 


بــاز هــم پـــــایـیـــز یکشنبه 1388/07/05

باز هم پاییزغمناک

 

فصل باد و برگ و باد و برگ . . .

 

فصل رنگ و رنگ و رنگارنگ. . .

 

فصل نیمکت

 

 

فصل مشق و

 

 

مشق و

 

 

عشق و

 

 

عشق و

 

 

انار . . .

 

 

فصل باز باران با ترانه

 

 

با گوهر های فراوان. . ..

 

 

فصل چتر و خیس

 

 

فصل شیدایی

 

 

و انتظار. . .

 

 

فصل مهر

 

 

و مهرگان

 

 

فصل یلدا

 

 

و چله . . .

 

 

 

 

فرخنده باد


با من تماس بگیر ، خدایــــــــــــا دوشنبه 1388/06/16

 

 

هر روز

شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال می کند

هی با شماره های غلط، زنگ می زند، آن وقت

من اشتباه می کنم و او با اشتباه های دلم حال می کند.

 

دیروز یک فرشته به من می گفت:

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی...

آن وقت ها که خدا به تو زنگ می زد

چرا جواب ندادی... چرا بر نداشتی؟!

 

یادش بخیر آن روزها

مکالمه با خورشید

دفتر چه های ذهن کوچک مرا سرشار از خاطره می کرد

 

امروز پاره است

آن سیم ها که دلم را

تا آسمان مخابره می کرد.

                                      

                                    

                                     با من تماس بگیر ، خدایــــــــــــا

                                              حـتـی هـــزار بــار

                                              وقتـی کـه نیستم

                                              لطفاً پیام خودت را

                                     روی پـیـــام گــیر دلــــم بگــــذار

 

 


فرق آسان و مشکل ! شنبه 1388/05/31

 

Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up

زمین خوردن با یک سنگ آسان است
ولی بلند شدن مشکل است


Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value

لذت بردن از زندگی آسان است
ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است


Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise

قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است
ولی وفای به عهد مشکل است

Easy is to say we love
Difficult is to show it every day

گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است
ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است


Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself

انتقاد از دیگران آسان است.
ولی خودسازی مشکل است.


Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them

ایراد گیری از دیگران آسان است
عبرت گرفتن از آنها مشکل است



Easy is to receive
Difficult is to give

دریافت کردن آسان است
اهدا کردن مشکل است


Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings
حفظ دوستی با کلمات آسان است
حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است

 


استعفاء ! چهارشنبه 1388/05/14

 

بدين وسيله رسمًا از بزرگسالي استعفاء مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك هشت  ساله را قبول مي كنم.
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه اينجا يك رستوران پنج ستاره است.
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است، چونكه مي توانم آن را بخورم.
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خودم را در هوا پرواز دهم.
مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي
 نقاشی های قشنگ را، جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم، وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم. نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري، خبر هاي ناراحت كننده؛ صورتحساب، جريمه و ...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
اين دسته چك من، موبایل، كليد ماشين، كارت اعتباري و بقيه مدارك، مال شما !
من رسماً از بزرگسالي استعفاء مي دهم!!!

 

 


خدایا...! شنبه 1388/05/03

 

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

 

 خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.

 

 خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

 

 خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.

 

 خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.

 

 خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.

 

 خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

 خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.

 

 خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.

 

 خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.

 

 خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.

 

 خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.

 

 خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

 

 خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

 

 خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

                                                                                                                           دکتر چمران


آرامبخش سه شنبه 1388/04/09

 

مریض : ببخشید دکتر من دپرس شدم ...

دکتر:از کی ( depress)شدین ؟

مریض :از 22 خرداد تا حالا....

دکتر:چرا؟

مریض :وقتی فهمیدم دوره ی ریاست جمهوری 8 ساله و بلکه بیشتر شده.....

دکتر:مگر قبلا نمی دانستید؟

مریض: چرا ولی امسال مطمئن شدم...

دکتر:چند کلاس سواد داری و اهل کجایی؟

مریض:مگه فرقی هم میکنه؟

دکتر: .......اینهمه صبر کردی 4 سال دیگر هم روش(رویش)....آدم با هر چیزی که دپرس نمیشود.

مریض:آخه صبرم تمام شده ،4سال برای من خیلی یه.

دکتر:برایتان آرام بخش و یک آنتی دیپرس مینویسم تا 4 سال بخور بعد بیا ببینمت.

مریض : ببخشید دکتر میتوانم بپرسم شما به کی ..........؟

دکتر:عزیزم این چه سوالیه؟ الان من باید آرام بخش وضد افسردگیم را بخورم دیر شده وقتش که بگذره اثر نمیکنه....تازه از شنبه تا حالا روزانه هزارو دویست تا مریض مثل شما میبینم .نمیشه که جواب همه تون رو بدم ...برو جانم برو 4سال دیگه بیا اگه خوب نشده بودی تمدید میکنم 4 سال دیگه.

 

 


آخرین...!!! سه شنبه 1388/03/19


آخرین حرفم برای تو که بهترین (بودی )....

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی "دوستت دارم"

دلت را می بویند

روزگار غریبی ست ، نازنین!

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ و سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر

فروزان می دارند.

به اندیشیدن

خطر مکن.

روزگار غریبی ست ، نازنین!

آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند

بر گذرگاه ها

مستقر،با کنده و ساطوری خونالود

روزگار غریبی ست نازنین!

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را

بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس-

روزگار غریبی ست نازنین!ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

(شاملو)


از انتهای اعصار شنبه 1388/02/26

 

 

                                               

   انگار مرده ام

             چون چشمهای گمشده ای زیبا

                                          در قلب کور دریا ....

 

انگار دیدگانم

               در پنجه های اجبار

                               چشم نوادگانم

                                         از انتهای اعصار

                                                         در آب ماندنم را

                                                                        از یاد برده اند

 

                          ای کـــــــــــــــاش مــــــــرگ خــــــــــود را

                              از خـــــــــــود ربـــوده بــــــــــودم

                                  تـــــــــا وزن پـیـکـــــرم را

                                     در خــاکها بکـــــارم.

                                   تا جمعه های خاموش

                                 جـــایــــی هــنوز بـــاشــد

                                کـــــــــــــــــــز ســــنــــــــگ

                         ســــــــــــر بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرآرم

 

                               ای کـــاش در جـهـانـم

                               یـک نقطــه آن من بود

                               در خـود ، قرار من بود

                               گــــرچـه مـزار من بود.

 

                                                         تـــا بغض بسته ام را

                                                         از ذره ذره مـــــــــردن

                                                         این تا همیشه مردن

                                                         بـــر بـودنش بـبـــارم.

 

ای کاش رفته باشم

                  تا قلب جنگلی دور

                                 جز خواب گنگ یک گل

                                                      از شکل محو یک زن

                                                                            دیگر کسی نباشم.

 

تـا با شروع پاییز

                 حتی خیال گل را

                                 از خود رهیده باشم

                                                       انگـار مـرده باشم.

                                             ( نغمه)


جای تو خالیست.... چهارشنبه 1387/12/21

 

سلام خدا

 

نمی دونم دلگیرم از دست بنده هات که این نامه را برایت می نویسم یا دلم هوایت را کرده ...

به هر حال هر چه هست ار دلتنگیست و بی معرفتی این زمینی ها...

میگن تو، توی ابرها و آسمانهایی... بعضی میگن همه جا هستی، بچه که بودم فکر میکردم تو، روی زمین هستی پیش ما آدمها... اما الان نمی دونم...

شاید تو، خود ما هستی شاید خیلی دوری یا نزدیک. هر جا هست الان جایت خیلی خالیست...

جای تو وقتی توی خیابان­ها دست های لرزان و یخ زده ی پسرک گل فروش را می بینم خیلی خالیست...

وقتی توی خیابان فریاد پلیس گشت را بر سر دختر روسری صورتی که از روی شوق نوجوانی کمی لپ هایش را گلی کرده تا نشان دهد که رنگی است را می شنوم، جایت خیلی خالیست...

وقتی توی خیابان دختر که بدلیل زشتی صورتش مورد تمسخر پسرهای دبیرستانی مسخره می­شود و آرام آرام اشک می­ریزد را می بینم، جایت خالیست...

وقتی کودکان گرسنه را میبینم و بعد میشنوم شخصی اتومبیلی از طلا ساخته، جای تو برای تعجب و افسوس خالیست...

وقتی گوشه ای از دنیا دخترکان بی پناه را ختنه میکنند و گوشه ای دیگر زنی زیبا صاحب میلیون ها دلار ثروت است چون مدل لباس های گرانقیمت و زیباست جای تو خالیست که بدانی انسان ها چه وحشی می شوند و چه احمق...

 

وقتی تنهایی خودم را میبینم و به همه دلبستگی های از دست رفته­ام مینگرم فقط جای خالی تو را میبینم....

 

خدایا، جای تو خالیست... خیلی خالیست... بندگانت یا گستاخ و پست شده اند یا شکست خورده و دلتنگ ...

می دانم هستی، وقت آن است بدون آنکه از جهنم تو بترسم و یا شیفتة بهشتت گردم فرا بخوانمت تا کنارمان بیایی...

جمعه شب ها وقتی از غصه و تنهایی بغض گلویم را می فشارد تو مرا از تنهایی برهانی...

وقتی خاطرات گذشته را مرور میکنم کنارم باشی تا با هم بخندیم و بگرییم...

وقتی عاشق میشوم تو باشی تا عشقم را برایم نگاه داری...

وقتی شکست میخورم تو سنگ صبورم باشی...

 

خدایا، من از بنده هایت دلگیرم... تو بیا و من را در این دنیا دلسوز و رفیق باش...

 


چه شيرين ميزني ني زن... چهارشنبه 1387/11/09

چه شيرين ميزني ني زن...بزن ني را که دل از غصه آکنده است...

 

هواي خانه ام امشب، غبار آلود و سنگين است..

و من هم سخت تنهايم...

صداي ناله نائي

چنان دلگيرو و ماتم زا

ميان کوچه هاي خلوت تنهائي اين سينه ميريزد!...

و پنداري صدا از عمق مجروح دلم اينگونه مي خيزد...

چه نالان ميزند - ني زن !

پر يشان ميزند - ني زن !

صدايش ميکنم :

ني زن ...

ني زن ...

بيا درسايه ديوار مخروب دلم بنشين...

و بامن همنوائي کن...

دمت گرم و دلت بي غم...

که اينک اين نواي ني..

همانکو کز ميان ناي دلخون تو ميريزد...

خدا ميداند از اعماق مجروح دلم جاريست!!!


مرا اینگونه باور کن... دوشنبه 1387/10/23

مرا اینگونه باور کن...

 

             کمی تنها ،

 

                                   کمی بی کس ،

 

                                                              کمی از یادها رفته...

 

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!

 

نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟

 

که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

 

مـرا ایـنـگـونـه بـاور کـن...


زیارت عاشورا یکشنبه 1387/10/15

 

 

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ

سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى که خدا خونخواهيش کند و فرزند چنين کسى و اى کشته اى که انتقام کشته گانت نگرفتى


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ

سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز

يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ

اى ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام


و َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ

و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر همه اهل آسمانها پس خدا لعنت کند مردمى را که ريختند شالوده ستم و بيدادگرى را بر شما خاندان



...ادامه

من کم کم داره یادم میره سه شنبه 1387/10/03

 

 

تامی به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار میکرد

 که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند تامی هم مثل

 بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبــــــی

 برساند. برای همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند. اما در رفتار تامی

 هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها

ماندن با او روز به روز بیشتر میشد.

 بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

 تـامی با خوشحالـی به اتاق نـوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تـامـی

کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و

به آرامی گفت: داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره

یادم میره!

 

فکر نمیکنم کسی یادش بیاد نه؟

من که یادم نیست.


عشق مادری یکشنبه 1387/10/01

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟...


...ادامه

سهراب سپهری شنبه 1387/09/23

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
… مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است…

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
درگذشت پدر در سال 1341

سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.
… در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم …

آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.

دست خط سهراب که خودتان شاهدید من خوش خط تر بودم :)


...ادامه

سکوت یکشنبه 1387/09/17

 

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم



اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم



كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند.



اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد



و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم...



سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست!!!


مهدی اخوان ثالث (م.امید) چهارشنبه 1387/09/13

 


مهدی اخوان ثالث در اسفند ۱۳۰۷ در مشهـد به دنیا آمد.تحـصيلات ابـتدايی و متوسطه را در

 هـمين شهـر طی کرد و در سال ۱۳۲۶ دوره هـنرستان مشهـد (رشته آهـنگـری) را به پايان

 برد، و هـمان جا، در هـمين رشته، آغاز به کار کرد.

بعد به تـهـران آمد، آموزگـار شد و در اين شهـر و اطراف آن (کريم آباد ورامين) به تـدريس

پـرداخت.اخوان چـند بار به زندان افـتاد و يک بار نيز به حومه کاشان تـبعـيد شد. در سال ۱۳۲۹با

دختر عمویش ایران اخوان ثالت  ازدواج کرد.

مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون ....

چون سبوی تشنه ...

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
 زندگی را دوست می دارم
 مرگ را دشمن
 وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری

 


...ادامه

کمی دیر کرده ای...! چهارشنبه 1387/09/13

 

در انتظار تو می مانم...

چه کسی مرا بیدار کرد... مگر سوگواری مرگ بهار و همهمه خزان تماشاییست؟!

به خدا سوگند باغبان اینان که اینگونه بی رحمانه می روبیشان پاره پاره پیکر بهارند که گلبرگ ، گلبرگشان پیام رسان عشقی بوده اند... از عاشقی به معشوق که امروز اینچنین خوار و بی مقدارشان می کنی!!!

آهای رفتگر اینچنین شلاق جارویت را بر ... برگ ، برگ دامن بهار فرو میفکن!!!

وای وایت باد شبگرد،  برای دمی رهایی از سرما شعله بر جان یادگاران بهار مینداز!!!

به خالق بهار... به خالق عشق قسم برگ ، برگ این آتشی که افروخته ای عمری ، دلی را در آتش عشقی میسوزانده است!!!

ای مردم... ای سست عهد ترین مخلوقات... ای عهد شکنان... ای سوزانندگان عشق... آتش نصیبتان ... و ای فراموش کنندگان ، فراموشی ابدی، یار ابدیتان باد...

بهار من...

دوباره خواهم خوابید و خواب تو را خواهم دید...

ان روزها ... ان شب ها

سفر ها ... قهر ها و آشتی ها...

به یاد  روزهایی که برگ های زرد را لگد نمی کردند...

و گلبرگ ها را نمی سوزاندند...

و به یاد برفهای آن جاده پیچ در پیچ

آن کلبه یخ زده

ان همه دلهره... کنار آن سینی آتش...

گرم تر از دستهایت و سرد تر از اغوشت...

دوباره خواهم خوابیدو ....

سوگند به عشقت

و خودت!

جز با نوازش سر انگشتان بهاری تو هرگز بیدار نخواهم شد

نازنین دل شکسته ام...

پلک هایم چه سنگین می شوند...!!!

باید تو را در خواب ببینم هر چند می دانی بازدم یکی ، دم دیگریست...!

می بینی فاصله را...!

پلک هایم

چه سنگین

می بینی ....

 


5 وارونه؟؟؟ سه شنبه 1387/09/12

 

 

پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟

 

خواهر کوچکم از من پرسيد

 

من به او خنديدم

 

کمي آزرده و حيرت زده گفت

 

روي ديوار و درختان ديدم

 

باز هم خنديدم

 

گفت ديروز خودم ديدم

 

مهران پسر همسايه

 

پنج وارونه به مينو ميداد

 

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

 

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

 

بعدها وقتي غم

 

سقف کوتاه دلت را خم کرد

 

بي گمان مي فهمي

 

- پنج وارونه چه معنا دارد!!!


احمد شاملو سه شنبه 1387/09/05

احمد شاملو، در ۲۱ آذر ماه سال ۱۳۰۴ هجري شمسي در تهران متولد شد. دوره كودكي را به خاطر شغل پدرش كه افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايي ماموريت مي رفت، در شهرهايي چون رشت، سميرم، اصفهان، آباده و شيراز گذراند.
آموزشهاي دبستاني را در شهرهاي خاش و زاهدان و مشهد، و بخشي از دوره دبيرستان را در بيرجند، مشهد و تهران گذراند. در سال ۱۳۳۱ به همراه پدرش، كه براي سروسامان دادن تشكيلات از هم پاشيده ژاندارمري به گرگان و تركمن صحرا انتقال يافته بود، به آنجا مي رود و همزمان با تحصيل در فعاليتهاي سياسي مناطق شمال شركت مي كند.
وي به خاطر طرفداري از آلمانها و ضديت با متفقين، در تهران دستگير مي شود و به زندان شوروي ها در رشت منتقل ميشود. پس از آزادي از زندان به همراه خانواده به رضائيه مي رود و كلاس چهارم دبيرستان را در آنجا سپري مي كند و پس از بازگشت به تهران، براي هميشه تحصيلات مدرسي را رها مي كند.

ازدواج نخست او در سال ۱۳۲۶ صورت گرفت كه ثمره آن ....

به جستجوي تو
بر درگاه كوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شكسته پنجره اي
كه آسمان ابرآلوده را

قابي كهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
كه خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!

نامت سپيده دمي كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرك باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را ....


...ادامه

شمع و گل یکشنبه 1387/09/03


نیما یوشیج یکشنبه 1387/09/03

نیما در سال ۱۲۷۴ هجری خورشیدی به دنیا آمد. پدرش ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه متعلق به خانواده‌ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله‌داری مشغول بود.پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی در دل طبیعت زندگی کرد

نیما خواندن و نوشتن را نزد روحانی ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شکنجه می‌داد و در کوچه باغ‌ها دنبال نیما می‌کرد

اقامت در تهران
دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچه‌ها کناره‌گیری می‌کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می‌کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.

من ندانم با که گویم شرح درد                                      قصه رنگ پریده ،خون سرد؟

هر که با من همره و پیمانه شد                                  عاقبت شیدا دل و دیوانه شد

قصه ام عشاق را دلخون کند                                    عاقبت ، خواننده را مجنون کند
 

پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کردبیکاری وی باعث شد تا افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. در همین زمان (سال ۱۳۰۵) با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد

درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد وی که در این زمان به دلیل بی‌کاری خانه‌نشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می‌اندیشید اما چیزی منتشر نمی‌کرد

تغییر نام
علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از ...

آی آدم ها

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


...ادامه

ترا دوست دارم مثل .... شنبه 1387/09/02

 

 

تو را عاشقانه دوست دارم

مثل سیب بهشتی

           مثل رنج های قشنگ حیات

                        مثل قصه های روشن تولد

                                    مـثـل قــانـون درخـت

                                                مثل حماسه های پرعظمت

                                                             تورا مثل عاشقانه های قرن

                                                                                        مثل تـرانه هـــــای ...

                                

                   خوش آهنگ پاییز دوست دارم                          

                                                                                                                                                                                                                                


فریدون مشیری چهارشنبه 1387/08/29

 

 

فريدون مشيري در سي‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدري‌اش بواسطه ماموريت اداري به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.

مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد، به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر مي گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نيز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعري دارد كه چاپ نشده است.
مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار مي‌پرداخت و شبها به تحصيل ادامه مي‌داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد مي‌كرد .
اما مشيري كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه‌هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر مي‌پرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سال‌هاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه ، و زن روز را بر عهده داشت .

فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي ....

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
..........

......

...

.


...ادامه

هیزم شکن دوراندیش سه شنبه 1387/08/28

                                                                     

يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش

افتاد تو رودخونه.

وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي کني؟

هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي

برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شکن جواب داد: " نه. "

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که

آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه.

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين

تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و

هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

 

 يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.

 

نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل

شرافتمندانه و مفيده....

 

             


...ادامه

فروغ فرخزاد دوشنبه 1387/08/27

 

فروغ فرخزاد در تاریخ 15 دی ماه سال 1313 شمسى در محله امیریه تهران به دنيا آمد. به دلیل شغل پدرش که ریاست املاک رضاشاه بود به نوشهر رفتند و تا پنج سالگی در آنجا ماندند و سپس به تهران بازگشتند. ابتدا به کودکستان ژاله رفت و سپس به همراه خواهرش پوران در مدرسه سروش واقع در خیابان گمرک (رازی) در خیابان بلور سازی ثبت نام کرد و به دبیرستان خسرو خاور رفت. فروغ پس‌ از پايان كلاس سوم دبيرستان به هنرستان بانوان رفت و خياطى و نقاشى ياد گرفت، او در هنرستان شاگرد علی اصغر تپگر بود. درسال 1329 در سن شانزده سالگى به پرويز شاپور يكى از بستگان مادرش كه پانزده سال از او بزرگتر بود دل باخت و عليرغم مخالفت خانواده با او ازدواج كرد و به اهواز رفت، تنهایی و دوری از خانواده او را به شعر نزدیک تر ساخت تا اینکه پس از یک سال پسرش کامیار متولد شد. ولى كمتر از دو سال ‌بعد از همسرش طلاق گرفت و به تهران بازگشت. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید.

 گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
 بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش


...ادامه

عشق و بوسه چهارشنبه 1387/08/22

مردم زندگی می کنند

روزگار می گذرد

انار فروش انار می فروشد

و آن دیگری بوسه

و من مانده ام بوسه را بخرم و یا انار را

اخه هر دو شیرین اند 

انار با آن دانه های بلورین  

و بوسه با آن دل گرم

و من دوستم را دوست دارم

و اناری که در دل دوستم پنهان است


» تـــنـــــهایــــــــــــــی
» عاشق بی معشوق
» سکوت شب
» در کوی عشق
» ستایش
» هستی من.....
» کوچه سنجاقکها
» دختری از باران
» شبنم عشق
» دختر ایرونی
» فامیکا
» روانشناسی
» تنها نوشته ها
» دیــبــــــا
» رز ســـــرخ
» عشق هرگز نمی میرد(مرجان)
» دلتنگیهای محدود
» معنای زندگی
» تنها گمشده
» دلتنگی های یک دیوانه
» محراب دل
» lovelorn
» از سبز به سبز
» یـــلدا
< » قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme

 بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نويسان